پنجشنبه , مرداد ۲۹ ۱۴۰۵

سحر قریشی و رازهای خانوادگی‌

برای امتیاز دادن به این پست کلیک کنید!
[مجموع: 0 میانگین: 0]

سحر قریشی یکی از بازیگران جوانی است که پله‌های ترقی را خیلی زود و سریع طی کرد و به یک چهره محبوب و پرکار در عرصه بازیگری تبدیل شد. هرچند زندگی و حرفه او در این سال‌ها بسیار مورد هجوم حواشی و شایعات قرار گرفت، ولی او با قدرت و تلاش به کار خود ادامه داد و هرگز تسلیم نشد تا جایی‌که حالا با قدرت در مقابل حواشی می‌ایستد و به آنها پاسخ می‌دهد. او که به گفته خودش پسر خانواده است! رابطه بسیار نزدیکی هم با برادرش دارد. سپهر برادر سحر قریشی است که برعکس خواهرش علاقه زیادی به بازیگری ندارد! با سحر قریشی هم‌صحبت شدیم تا از ایده‌آل‌های زندگی‌اش بگوید، از رابطه‌اش با اعضای خانواده، نگاهش به زندگی، حواشی و شایعات و ایده‌هایی که برای آینده در ذهن دارد. . . 

 

تغییر نگاه خانواده و دیگران

باید بگویم که نه تنها نگاه اعضای خانواده، بلکه نگاه همه نسبت به من تغییر کرده و توقعشان از من خیلی بالا رفته است؛ حتی در انتخاب نقش‌ها و کارهایی که بازی می‌کنم خیلی مرا نقد می‌کنند و چون شخصیت واقعی ام می‌شناسند زمانی‌که خبر حاشیه‌ای از من منتشر می‌شود چه در کار چه خارج از آن، واقعا مرا نقد می‌کنند؛ مثلا اینکه چرا فلان فیلم را بازی کردی که این بازخورد منفی را داشته باشد و برایت حاشیه‌سازی شود و البته در مورد کارهای خوب هم تشویق می‌کنند ولی بیشتر در مورد بدها صحبت می‌کنند. امروز وقتی با خانواده‌ام بیرون می‌روم، مادرم دیگر نسبت به علاقه و واکنش مردم عادی رفتار می‌کند ولی گاهی اوقات خیلی کلافه و خسته می‌شود؛ مثلا زمانی که برای صرف شام به رستوران می‌رویم، آنقدر که من از جایم بلند می‌شوم تا با مردم عکس بیندازم یا جواب سلام و احوالپرسی آنها را بدهم، خانواده‌ام کلافه می‌شود؛ به همین خاطر ترجیحا زیاد با من بیرون نمی‌آیند یا مثلا زیاد نمی‌توانم به خانه اقوام بروم و معمولا تلفنی با آنها در ارتباط هستم. این قضیه برای خانواده خودم حل شده است ولی همچنان برای خاله و عمو و دایی و. . . جای سوال دارد. 

عدم حضور در مراسم خانوادگی!

متاسفانه چند وقت پیش عروسی پسرخاله‌ام بود و من نتوانستم به آن جشن بروم. در این نوع مجالس همیشه با لباس‌های پوشیده و ساده حاضر می‌شوم ولی با تمام این تفاسیر باز هم عکس می‌اندازند و کافی است این عکس در فضای مجازی منتشر شود که برای من مشکلات زیادی به همراه دارد. به همین خاطر ترجیح می‌دهم شرکت نکنم تا مسئله‌ای هم نداشته باشم. خانواده‌ام این موضوع را درک کرده‌اند ولی برخی از اقوام با تمام توضیحاتی که به آنها از طرف خود و خانواده‌ام داده می‌شود قانع نمی‌شوند. متاسفانه نگاه برخی از افراد جامعه ما به قشر هنرمند یک نگاه منفی و بدبین است؛ اینکه ما خیلی ثروتمند هستیم و زندگی سالمی نداریم! من به همراه چند تن از دوستان به مکه مشرف شده و آنجا توسط برخی هموطنان خودم مورد فحاشی قرار گرفتیم. ما هم مانند بقیه افراد این جامعه برای پولی که دریافت می‌کنیم زحمت می‌کشیم. برخی خیلی راحت به خودشان اجازه می‌دهند و بدترین حرف‌ها و تهمت‌ها را در فضای مجازی عنوان می‌کنند. این دوستان وقتی در شرایط ما قرار بگیرند مطمئن هستم که نمی‌توانند یک روز تحمل کنند، مصداق این است که آواز دهل شنیدن از دور خوش است. . . 

راز تنها شدن هنرمندان. . . 

این مسائل باعث شده خیلی تنها باشم. من حتی به تعداد انگشتان یک دست هم دوست صمیمی ندارم، آشنا و همکاران زیادی اطرافم هستند ولی دوست صمیمی‌ای که واقعا به او اطمینان کامل داشته باشم، ندارم. گاهی پیش آمده که با عوامل کار برای فیلمبرداری به شهرستان می‌رویم و برای خرج کمتر مجبور می‌شوند من را با یک همکار خانم هم‌‌اتاق کنند ولی من قبول نمی‌کنم و با خرج خودم یک اتاق جداگانه می‌گیرم. قصد بی‌احترامی و جسارت ندارم، چون همه همکارانم را دوست دارم ولی اگر به فرض یک عکس در حالی‌که در شرایط استراحت هستیم با هم بگیریم و این عکس خیلی اتفاقی لو برود دیگر تمام است. شاید این موضوع باعث شود که بگویند من کلاس می‌گذارم ولی به خاطر از مسائل حاشیه‌ای که ممکن است برایم به وجود بیاید چنین رفتار می‌کنم. متاسفانه پیش آمده که عکس شخصی و خانوادگی بازیگران قبل از ورود به عرصه بازیگری در فضای مجازی پخش شده است که برای من هم این مساله رخ داد و از شخص مورد نظر شکایت کردم. گناه اینکه این عکس پخش شد گردن من نیست؛ گناهش گردن کسی است که عکس را پخش کرده؛ همچنین کسی که عکس را دید و او هم آن را پخش کرد. اگر آدم به خدا اعتقاد داشته باشد و یک لحظه خودش را جای آن بازیگر قرار دهد این کار را نمی‌کند و آبروی کسی را نمی‌ریزد. 

تجربه بزرگی که کسب کردم

در این سال‌ها «نه گفتن» را یاد گرفته‌ام. در این شش سال از لحاظ کاری خیلی ضربه خورد‌ه‌ام. اوایل کارم بارها شده بود که سر کاری می‌رفتم که از کارگردان تا عوامل همه مبتدی بودند و مشخص بود که فیلم واقعا بد خواهد شد ولی توان نه گفتن را نداشتم. گاهی فیلمنامه خوب بود و کارگردان اولین کارش بود و کار واقعا بد می‌شد. گاهی دوستانم به من می‌گویند که سحر خواهش می‌کنم فیلم‌های بد بازی نکن. امروز دیگر فیلم بد بازی نمی‌کنم، گاهی پیش آمده که فیلم چهار سال پیش ساخته شده و به دلایلی از پخش بازمانده بعد از چهار سال اکران می‌شود؛ یعنی زمانی ساخته شده بود که نه گفتن را بلد نبودم و فیلم آبروی این چند سال پیشرفت من را می‌برد. امروزه اصلا با کسی تعارف ندارم و خیلی راحت نه می‌گویم. اوایل خیلی آدم صبوری بودم ولی الان دیگر آن صبوری را هم کنار گذاشته‌ام. سینما اجتماع خیلی بزرگی است و در این شش سال تجربیات خوب و بدی کسب کرده‌ام که اگر به عنوان کارمند در جایی مشغول بودم سال‌های سال برای کسب این تجربیات زمان لازم داشتم. 

یک تغییر بزرگ در زندگی

در گذشته خیلی آسیب‌پذیر بودم و حرف‌هایی هم که پشت سر من می‌زدند باعث آزار و رنجش من می‌شد. ولی امروز دیگر حرف‌هایی که پشت سر من گفته می‌شود برایم اهمیتی ندارند و این برای من تغییر بزرگی است؛ به عنوان مثال اوایل کارم در مصاحبه‌ای از من پرسیده بودند که چه رنگ‌هایی را دوست دارم و من هم جواب دادم. چند سال بعد از آن مصاحبه، در یک مصاحبه دیگر از من در مورد رنگ‌های مورد علاقه‌ام سوال شد و من رنگ‌های دیگری را اسم بردم. مصاحبه کننده شروع کرد به نقد کردن که چقدر شما آدم بی‌ثباتی هستید، چقدر متغیر و. . . اما مصاحبه کننده به این فکر نمی‌کند که شاید سحر قریشی چهار سال پیش که مثلا عاشق رنگ سرخابی بود دیگر دیدگاهش از هر نظر تغییر کرده و الان آن رنگ برایش در اولویت نیست. 

چون ما بازیگر هستیم باید. . . 

من عاشق غذا و غذا خوردن هستم. غذایی نیست که شما اسم ببرید و من بگویم از آن بدم می‌آید، اما یک زمانی من که عاشق غذا بودم تا غذا جلویم می‌گذاشتند حالم بد می‌شد. افسردگی فقط برای همسایه نیست و سراغ همه می‌آید. شاید کسانی باشند که به این مشکل دچار باشند و اطلاعی از آن نداشته باشند. افسردگی سراغ من هم آمده بود. بعد از انجام چکاپ کامل، کلسترول خونم هم بالا بود. با پیشنهاد دکتر رژیم غذایی‌ام را تغییر دادم و با تصمیم خودم سراغ گیاهخواری رفتم. در همان زمان برای یک برنامه به همراه چند تا از همکاران به دزفول دعوت شدیم. لطف کرده بودند و مراسم ناهار در هتل برای ما ترتیب داده بودند. من از میز غذا عکس انداختم و غذایی سر میز بود که اسمش را از میزبان پرسیدم و ایشان گفتند کباب گنجشک، یعنی معروف‌ترین و لذیذترین غذای دزفول. آن زمان من گیاهخوار بودم و این کباب را نخوردم و اگر آن زمان گیاهخوار نبودم شاید کباب گنجشک را می‌خوردم و به هیچکس هم ربطی نداشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: کپی کردن مطالب غیر قانونی است