چهارشنبه , مرداد ۷ ۱۴۰۵

سمانه پاکدل متفاوت‌ تر از همیشه

Click to rate this post!
[Total: 0 Average: 0]

این بار نه از مصاحبه خانوادگی خبری است و نه از یک گفتگوی جنجالی هنری. این بار گفتگوی من حال و هوای معنوی به خود گرفته است. از حج می‌گویم و سفر به خانه خدا. سمانه پاکدل بازیگر جوان سینما و تلویزیون ایران در سنِ ۲۵ سالگی به این سفر رفت. اجازه بدید از حق دوستی چندین ساله‌ام با سمانه استفاده کنم و بگویم وقتی دیدمش مثل ماه شده بود، پاک و بی‌‌آلایش بودنش را با چشمم دیدم، هاله‌ای از نور در چشمانش برق می‌زد، وقتی از حس و حال آنجا می‌گفت سکوت می‌کرد، بغض می‌کرد، گوشه چشمش تَر می‌شد و بعد هم گریه‌ای از سر شوق، آنقدر که من هم همراهش می‌شدم. اشک می‌ریخت و می‌گفت: تا تجربه‌اش نکنی نمی‌فهمی چه می‌گویم، پرسیدم وقتی از پله‌های فرودگاه ایران پایین آمدی چیزی هم جا گذاشتی و گفت دلم را!! بخشی از سمانه در مکه ماند، راست می‌گفت، می‌‌گفت نشانه‌هایی دیدم که نشانه نبود چیزی شبیه به معجزه. چیزهایی که حالِ خوبم را خوبتر کرد و حالا سمانه پاکدل محکم‌تر از قبل قدم بر می‌دارد. او از حج، صحرای عرفات، مدینه، بیت‌الحرام و… گفت و از حسِ عجیبش و با حرارت می‌گفت. حرف‌های متفاوت او را این بار متفاوت‌تر بخوانید.

* این اولین باری است که به مکه آن هم حج واجب می‌روی؟

بله، تجربه بی‌نهایت خوبی بود. برای این که اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم قسمتم شود که به مکه بروم آن هم سفر حج و تازه حج واجب بروم. هنوز هم با این که برگشته‌ام برایم بسیار باور نکردنی است. حج واجب بی‌نهایت سخت است و این حاج آقا شدن و حاجیه خانم شدن واقعا کار هر کسی نیست و این تجربه کردن سختی‌ها هم قشنگی‌های خاص خودش را دارد که دلت می‌خواهد این سختی‌ها را بکشی و تجربه کنی.

* غیر از سختی از جذابیت‌های آنجا بگو؟

یکی از جذابیت‌های مکه این است که در عین سختی تو در امن ترین نقطه دنیایی، خدا را شکر ما هیچ مشکلی نداشتیم مگر می‌شود تو در جایی باشی که خانه خداست، جایی باشی که زادگاه علی است بعد امنیت نداشته باشی. هر کسی در حال خودش به سر می‌برد.

* قبل از سفرت از دیگران هم درباره آنجا پرسیدی؟

ممکنه من هر جایی از دنیا برم و با خودم بگویم این جا دیگه بهترین نقطه دنیاست و ممکنه هیچ اتفاقی برایم نیافتد و در امن‌ترین نقطه دنیا قدم بر می‌دارم و چیزی اذیتم نمی‌کند، این را از خیلی‌ها شنیده بودم که سفر مکه را تجربه کردند که مکه امن‌ترین نقطه جهان است و باور کردم که مکه امن‌ترین جای دنیاست، جای جای مکه امن‌ترین نقطه دنیاست.

* از زیبایی‌های آنجا بگو، چقدر شگفت‌زده شدی؟

همه زیبایی مکه یک طرف و آن زیبایی وصف‌ناپذیر و باور نکردنی بیت‌الحرام یک طرف دیگر، هر چقدر بگویم کم گفتم، هر چقدر به خانه نگاه می‌کنی دلت سیر نمی‌شود، هر چقدر دنبال واژه می‌گردی هیچ چیزی نداری که بگویی. زیباست و باشکوه!!! درست است که ما یک نماد و المانی از خانه خدا می‌بینیم اما این نماد آن قدر با عظمت است که تو نمی‌دانی چه بگویی. زبانت قاصر می‌شود از فَر و زیبایی این مکان که مگر می‌شود؟ حسش می‌کنی. لحظه‌ای که به آنجا رسیدیم من هیچی نتونستم بگم قفل شده بودم و فقط نگاهش می‌کردم. این همه قداست باشکوه بی‌نظیر را.

* قبل از سفرت بزرگ‌ترین علامت سوالی که توی ذهنت داشتی چی بود؟

مگر می‌شود آدم به جایی برود که خانه خداست و به هیچ چیزی فکر نکند، در باورم نبود و وقتی رسیدم دیدم که واقعیت دارد و وقتی این زمان یک ماهه گذشت و من به هیچ چیزی فکر نکردم و دیدم فقط خودم هستم و یک خلا که مال خود توست و هیچ کسی حق ورود به آن را ندارد و یک چیز واحد وجود دارد به اسمِ خدا که این همه انسان برای زیارت خانه اش آمده‌اند.

* مهم‌ترین حسی که در مکه تجربه اش کردی؟

آرامش بی‌نظیر و مطلقی که تا نروی نمی‌دانی چه می‌گویم، آرامشی که باید با تمام وجودت باورش کنی، چیزی که در جانت ریشه می‌کند و تو حاضر نیستی آن را به کسی ببخشی. وقتی تو به آنجا می‌رسی و به هیچ چیزی فکر نمی‌کنی، من هم همین طوری بودم به هیچ چیزی فکر نمی‌کردم، انگاری هیچ مشکلی ندارم و همه زندگی‌ام درست و همه چیز برای من کامل است. تو به یک سفر می‌روی حالا هر جای دنیا و ممکن است بی‌نهایت هم پول خرج کنی اما این آرامش با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. وقتی جایی هستی که همه آدم‌ها در آن یک دست هستند، چه بی‌پول چه پولدار، چه سفید چه سیاه، چه سُنی، چه شیعه، همه برای دیدار با یک معبود واحد. دیگر می‌شود حرفی زد نه!!

* چه کشفی کردی، توی این سفر به چی رسیدی؟

من در این سفر به نکته خیلی مهمی رسیدم و این‌که پیغمبران ما علاوه بر این که انسان‌های معصومی بودند و گناهی را مرتکب نمی‌شدند در عین معصومیت انسان‌های بی‌نهایت باهوش و دانشمندی بودند، تو وقتی مُحرم می‌شوی و تا وقتی که مُحِرمی و آن لباس را به تن می‌کنی دیگر نمی‌توانی لباس دیگری بپوشی. چرا این قانون وجود دارد چون تو دیگر نمی‌توانی به تجملات فکر کنی، چیزهایی را به تو نشان می‌دهد که آخرت تو را رقم می‌زند، آخرت یعنی پایان این زندگی و رسیدن به یک زندگی دیگر، مثل تغسیر کردن، تو مو و ناخنت را می‌زنی و نمی‌توانی در آینه نگاه کنی. همه این‌ها یعنی که تو دیگر ظاهرت برایت مهم نیس
ت، این که مویت درست است یا نه، این که ناخنت درست سوهان خورده یا نه. این که دیگر امروز کدام لباس را بپوشم، مارک بپوشم، این لباسم با آن لباسم سِت شده یا نه، این که نمی‌توانی حشره‌ای را به عَمد بکشی حتی اگر گوشه لبت نشسته باشد و تو ناخودآگاه آن را بخوری، یعنی همان آزار نرساندن و این یعنی هوشمندی.

* وقتی آن همه زیبایی را دیدی خدا چه معنایی برایت پیدا کرد؟ خدا را در یک کلام خلاصه کن.

این که انسان باشیم و ادای آدمیت و انسان بودن را درنیاوریم که اگر به آنجا برسیم باور می‌کنیم که این کار را بلد نیستیم. اگر به آنجا رسیدیم و این انسانیت را یاد گرفتیم و وقتی برگشتیم و این انسانیت را نگه داشتیم آن وقت است که می‌گویی من به مکه رفتم و حاجی شدم و حَجَم درست بوده است. آنجا که می‌رسی از همه این‌ها خلاصی و دوست نداری که این خلاص بودن را با هیچ چیزی عوض کنی. چون می‌دونیم که خدا صدای همه ما را در هر جایی از این دنیا که باشیم می‌شنود.

* دیگر چه چیزهایی را تجربه کردی، رسیدن به چه چیزهایی برایت ارزشمند شد؟

این که دروغ نگویی، حرف بد نزنی، غیبت نکنی، قانونی که در مکه وجود دارد اینه که تو چهار روز حق نداری مسواک بزنی اما دهانت بو نمی‌دهد، چون حرف بد نمی‌زنی، غیبت نمی‌کنی، چون دیگر من آنجا دنبال این نیستم که تو را به زمین بزنم و از تو برای خودم یک پله بسازم برای بالا آمدن. همین که تو از همه چیز خلاصی یعنی داری در عین خلاص و رها بودن به چیزهای بالاتری می‌رسی. خدا خیلی دوستت دارد که راهت داده که به این جا برسی، گفتم اعمال حج تمتع بی‌نهایت سخت است اما تو این سختی‌ها هم دوست داری و خوشت میاد که امتحانش کنی.

* این طور که معلومه و با حرارتی که تو حرف می‌زنی خیلی دوست داری که این سفر باز هم تکرار شود؟

آنجا که بودیم از خدا پرسیدم تو داری همه ما را می‌بینی، صدای همه ما می‌شنوی، چطوری می‌تونی حاجات همه را بدهی، بین این همه آدم آیا صدای من را می‌شنوی و همان جا هم از خدا خواستم که این سفر را باز هم نصیبم کن. درسته که خیلی سخته اما الآن که برگشتم دلم برای آن سختی‌ها خیلی تنگ شده و دوست دارم هم حج تمتع و حج عمره را  تجربه کنم.

* از تجربه لحظه اول بگو، اولین ملاقاتت با خانه خدا؟

(چند ثانیه‌ای سکوت و بغض) خیلی خوب بود!!! حالم خوب شد، حالم را دوست داشتم، هر کسی یک حالی دارد، آنجا که می‌رسی دیگر به حالِ دیگران کاری نداری، مهم نیست چه کسی کنارت ایستاده و در قلبش چی می‌گذرد، وقتی به داخل بیت‌الحرام رسیدم، سرم پایین بود نگاهم به بالا نمی‌رسید، ناخودآگاه زانوهام خم شد، سجده کردم و آن سه آرزویم را از خدا خواستم و با او حرف زدم و از ته دل گریه کردم، نمی دانم گریه نبود با همه وجودم ضجه می‌زدم، حسی که عاشقش بودم بلند شدم و نگاهم به خانه خدا افتاد به آن همه عظمت و شکوه، هیچی نمی‌توانستم بگویم زبونم قفل شده بود گریه می‌کردم اما بی‌صدا، صورتم خیس از اشک بود اما زبونم بند آمده بود، باور نمی‌کردم منِ سمانه یعنی این قدر لایق شدم که در چنین جایی باشم و الان جایی ایستادم که روزی ابراهیم و اسماعیل بودند، که خدیجه قدم گذاشته و نگاهم به خانه‌ای است که مولا علی از آن زاده شده، جایی که محمد نبی آجر آجر را روی هم گذاشته تا این خانه را بسازد، جایی که جبرئیل در آنجا بوده و از همه مهم‌تر در جایی ایستادم و حضور کسی را با چشمم می‌بینم که از رگِ گردن هم به من نزدیک‌تر است و من کی هستم در برابر این همه شکوه و بزرگی!!

* از حالِ عجیبی که داشتی بگو، حالِ عجیبی پیدا کردی؟

خیلی زیاد. چیزی که من را لرزاند این بود که مردمی را می‌دیدم که هر کدام حال خاصی دارند، یکی ضجه می‌زند، یکی با خدایش با زبان خودش از ته دل و با صدای بلند حرف می‌زد، آن وقت من کی هستم وسط این همه انسان پاک و بی‌آلایش.

* اولین چیزی که به خدا گفتی گلایه نکردی؟

نه اصلا!! من از خدا گلایه نکردم، فقط سپاس می‌گفتم، تشکر می‌کردم از خدایی که خواست که امسال در این سن و درست در روزی که به تولدم نزدیک می‌شد آنجا باشم، به خدا گفتم نمی‌دانم بالاتر از سپاس چیست؟ نمی‌‌دانم باید برایت چه کار کنم اما مرسی که من الآن اینجام. هنوز هم باورم نمی‌شود که من در آنجا قدم گذاشتم و راه رفتم در مکانی که این همه انسان معصوم در آنجا به دنیا آمدند.

* وقتی هواپیما از فرودگاه ایران بلند شد و تو می‌دانستی که چند ساعت دیگر به جایی می‌رسی که نماد وحدانیت است چه حالی داشتی؟

همه وجودم اضطراب بود این بود که خوابم یا بیدار، واقعا سمانه به این سفر دعوت شده یا در رویا به سر می‌برم، وقتی هواپیما از باند فرودگاه بلند شد داشتم دنبال چیزی می‌گشتم انگاری قرار بود بروم و گنجی را پیدا کنم، قرار بود سهمی از یک نفر مال من باشد، قرار بود همه منیت آنجا مال من باشد، همه سفر خودم بودم و خودم، حسم عجیب و غریب بود یک اضطراب همراه با خنده‌های هیجانی که تجربه‌اش بی‌نهایت عالی و خوب بود. نمی‌‌گویم حسودی اما دلم نمی‌خواست کسی شریک من در این لحظات خوب باشد. همه چیز را فقط برای خودم می‌خواستم و بس.

* در اولین دیدار وقتی چشمت به خانه خدا می‌افتد می‌توانی سه  آرزو کنی و خدا هر سه آرزوی تو را بی‌شک برآورده می‌کند، برایم می‌گویی که آن سه آرزو چه بودند؟

در مسیر رفت خیلی درگیر
این بودم که چه چیزی را از خدا بخواهم، ما انسان‌های طمع‌کاری هستیم، از هر چیزی بهترین و زیادترین را می‌خواهیم، آنجا که رسیدیم، وقتی پایم را به صحن خانه گذاشتم و سجده کردم و‌های‌های داشتم اشک می‌ریختم برای سه نفر از ته دلم دعا کردم، برای یکی از دوستان خوبم، برای همه خانواده‌ام و بعد هم برای همه کسانی که روزی از کنارم رد شدند، اگر نگویی خودستایی، خودم را یادم رفت و آخر همه دعاهایم خودم را دعا کردم، دیگر مَنی به نام سمانه وجود نداشت، دیگر به خودم تنها فکر نمی‌کردم، همه کنارم بودند، حالم را دوست داشتم این گریه از سر شوق را دوست داشتم اما دلم نمی‌خواست کسی را با خبر کنم، دلم نمی‌خواست کسی با من در این حال عجیب و غریب و در عین حال خوب، عارفانه همراه شود. انگاری فقط من بودم و خدایی که آنجاست و دارم با همه وجودم صدایش می‌کنم.

برچسب‌ها: سمانه پاکدل

No comments

  1. سمانه جون برات خوشهالم موفق باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: کپی کردن مطالب غیر قانونی است